خلاصه ای
از رمان " مادر" اثر "
ماکسیم گورکی" در یک شهرک
صنعتی که مردم آن به بدبختی خو گرفته اند ومعتقدند که هر گونه تغییری باعث بدتر
شدن وضعیت آنها می شود ، زنی بنام پلاگی زندگی می کند . شوهر
مستبد او ، مردی دائم الخمر و خشن و پرخاشگر است که همه از او نفرت دارند . درزمان
مرگ شوهر پلاگی ، پسرشان پاول 14 ساله است .پاول مدت کوتاهی رویه ی
پر از فساد پدر را –از روی غریزه - در پیش می گیرد ، اما خیلی زود پایش را از این
را ه پس کشیده و به خواندن کتاب روی می آورد و در این راستا کلمات و شخصیتش شکل می
گیرد . با مادرش به مهربانی رفتار می کند و با اشخاص کتابخوان ، مؤدب و متواضع ،
از قشر های مختلف - که مادر بعدها پی به ماهیت انقلابی شان می برد - رفت و آمد می
کند . پاول با
خواندن کتابهای ممنوعه ، راجع به کارگران ، متوجه می شود که بدرفتاریها و عقده های
پدرش ، همه ناشی از وضعیت نامطلوب زندگی کارگری بوده و او ، خود ، مسئول فرومایگی
خود نبوده است . .......(بقیه
در ادامه مطلب )
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 10:53 توسط م .سایه |
نقد و بررسی رمان " مادر " در اینکه«
ماکسیم گورکی» نویسنده مشهور روسی ،یکی از خوش فکر ترین و هنرمندترین نویسندگان
جهان است ،شکی نیست .با این وجود این کتاب که در فرو پاشی نظام تزار و حتی سرمایه
داری آمریکا نقش به سزایی دارد ،به خاطر نقش مهمی که در میان ملت ها داشته ،باسایر
کتب نویسنده متفاوت است . رمان
«مادر» که بیشتر یک رمان موقعیت به شمار می رود ،عمدتاًبه ترغیب مردم برای تشکیل
توده ها در جهت فرو پاشی پایه های حکومت تزار پرداخته است . مهمترین
هدف نویسنده ،آماده سازی شرایط مناسب برای اقشار جامعه برای ایجاد یک بستر انقلاب
با تأکید برسه عامل :آگاهی،اتحاد و رهبری است .از نخستین صفحات شروع رمان
،پس از مرگ پاول (که خود نمادی از حکومت فاسد تزاراست ) با رفت و آمد اشخاصی به
خانه مادر روبه رو می شویم که هر کدام از آنها ،نماینده ای از اقشار مختلف جامعه
است .بنابراین ما با تیپها –نه با شخصیتها –مواجه هستیم ...........(
بقیه در ادامه مطلب )
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 10:52 توسط م .سایه |
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!! 12 خرداد 90
+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 10:51 توسط م .سایه |
" گزارش یک حادثه " همه ش
تقصیر بابام بود . حالا پول یک نخ سیگار را هم نداشتم .ارزانترین کیک مغازه را
برداشتم و باز 50 تومان بدهکار شدم .دو روز بود که از خانه فرارکرده بودم . دیروز،
دوستم کمی پول بهم قرض داد ولی امروز، رُک و پوست کنده گفت که باید دنبال کار برای
خودم باشم . ولی "کار" کجا بود ؟ هر جا می رفتم سراغ کار می پرسیدند
:" مگه مدرسه نمیری پسر جون ؟ " دیگه حالم
از هر چی درس و مدرسه بود ، بهم می خورد . می خواستم مستقل باشم . هر جا دلم خواست
بروم و با هر کسی دلم خواست بگردم و موهایم را هر طورکه دوست داشتم درست کنم .
بخاطر همین زنجیرنقره که گردنم بود ، بابام جلوی دوستهام ، سکه ی یک پولم کرد . به
من گفت " لات بی سرو پا ". نه ! دیگر امکان نداشت برگردم خانه . عمویم
وقتی 17 سالش بود ، ازدواج کرده بود . کافی بود یکسال بروم تو فاز کارکردن و مایه
تیله در آوردن و سال بعد بروم سراغ مریم . آن وقت به بابام نشان می دادم که عرضه
داشتن یعنی چه ؟ .........( بقیه در ادامه مطلب )
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 10:50 توسط م .سایه |
از در بخشندگی روزی حضرت سلیمان (ع ( در کنار
دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل
می کرد. سلیمان (ع( همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان
لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل
دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت. سلیمان(ع)
آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید. مورچه گفت
آری او می گوید : 6 خرداد 90
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن
قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون
آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت …
مورچه گفت : ” ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در
درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود
و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا
به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن
سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم
را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است
وارد می شوم او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را
باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم .”
سلیمان به مورچه گفت : وقتی دانه برای ان کرم میبری چیزی از او شنیده ای؟
ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را
نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 10:48 توسط م .سایه |
| ||||||